به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت پنجاه و هفتم :
***
فردین، با بیقراری، در انتظار ورود به اتاق سرهنگ سعیدی بود. ضربات عصبی انگشتانش بر روی لبهی صندلی، ضربآهنگی نامنظم در سکوت راهرو داشت. صدای سرباز رشتهی افکارش را پاره کرد.
- بفرمایید!
فردین برخاست و با گامهایی سنگین و پس از چند ضربه به درب وارد شد و کوتاه سلام داد. سرهنگ سعیدی، که منتظر او بود، از جایش برخاست.
- سلام دکتر جان.
فردین جلو رفت، دستش را به نشان احترام Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
آخی عزیزم 😅😅 زنده باشی گلی
۱ ماه پیشمحیا
0عجب پارتی بود مرسی🩵🩵😘😘
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خواهش میکنم گلم🌹
۱ ماه پیشمهسا
0آی عزیزم.. نجات پیدا کرد.. اما همچی نمیتونه اینقدر ساده تموم بشه.. احتمالا طلا فراموشی، معلولیتی چیزی براش پیش میاد . احتمال صحنه سازی بودن مرگ سپهر هم هست
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
عزیزم 🤣🤣🤭🤭
۱ ماه پیشمریم
0مرسی عاطفه جون 🙏خیلی عالی بود
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹 گلم
۱ ماه پیشLeila
0یک دنیا ممنون بابت پارت هدیه عالی بود 🌹🙏 امیدوارم زودتر طلا خوب بشه
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹 گلم... تا ببینیم چی میشه 🥹
۱ ماه پیشLeila
0اینم فراموشی نگیره فردینو نشناسه😄😄
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🧐🧐🧐🥹🥹🥹
۱ ماه پیشLeila
0ولی قشنگ استرس دادی بهمون تا بفهمیم جریان چیه 🤣 خدا لعنتت کنه سپهر 😄😄
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خداروشکر تونستم موثر باشم در استرستون😅😅😅
۱ ماه پیشLeila
0بله خیر ببینید 🤣🤣
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂 😂 😂 😂 😂 😂
۱ ماه پیشLeila
0وای وای مرسی مرسی عاطفه جان خیالم راحت شد گفتم از فردین بعیده چیزی از طلا مخفی کنه 😊😊 چ خوب ک سپهر حذف شد 🤣🤣
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😎😎🤣🤣🤣🤭🤭🤭
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مری
1وای عاطفه جون سر هر پارت قالب تهی میکنم سر این رمان من سه کیلو کم کردم خدا وکیلی دستت درد نکنه زحمت کشیدی عزیزم مرسی لطف کردی سپاسگزارم..خدا کنه سپهر واقعاً مرده باشه صحنه سازی الکی نبوده باشه